امروز صبح زود از بی خوابی و سردرد زدم بیرون و رفتم بالاترین نقطه شهرمون
نشستم و از اون بالا شهری رو دیدم که خاطرات زیادی دراون داشتم
ناخوداگاه سرمو چرخوندم به سمتی که حدس میزدم خونه عزیز دلی باشه که بهترین لحظه های زندگی م رو با اون گذروندم
نمیدونم الان خواب یا بیدار اما خیلی نگرانشم با تموم وجودم
ولی افسوس.....................
رفتم به سمت کوجه شون نشستم تو ماشین و برای چند دقیقه کوتاه زل زدم به خانه امید
و هزاران خاطره و رویا مرور کردم و اشک دل ریختم
روزگار نه گاهی بلکه همیشه در حال دیر شدن است..................................

برچسب:
نویسنده: امیر هاشمی