خرید بک لینک

امروز صبح زود از بی خوابی و سردرد زدم بیرون و رفتم بالاترین نقطه شهرمون

نشستم و از اون بالا شهری رو دیدم که خاطرات زیادی دراون داشتم

ناخوداگاه سرمو چرخوندم به سمتی که حدس میزدم خونه عزیز دلی باشه که بهترین لحظه های زندگی م رو با اون گذروندم

نمیدونم الان خواب یا بیدار اما خیلی نگرانشم با تموم وجودم

ولی افسوس.....................

رفتم به سمت کوجه شون نشستم تو ماشین و برای چند دقیقه کوتاه زل زدم به خانه امید

و هزاران خاطره و رویا مرور کردم و اشک دل ریختم

روزگار نه گاهی بلکه همیشه در حال دیر شدن است..................................

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 6:49 توسط  | 

برچسب: نویسنده: امیر هاشمی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 21:26

صفحه بندی