ديروز بعداز ظهر خيلي دلم گرفته بود حس خاصي داشتم.عزيز دلم مهموني بود وقرار بود خودش پيام بده.تصميم گرفتم برم ديدن اشناها وفاميلايي كه مدتها بود سراغشون نرفته بودم و ازشون بي خبر بودم.رفتم تك به تك درخونشون هم خيلي تعجب كرده بودن وهم خوشحال شدن.فكر نميكردن توي اون هواي سرد كسي بهشون سر بزنه.گلهاي باغچشون رو درست كردم ويه كم توي حياطشون اب پاشي كردم. با هر كدوم خداحافظي مي كردم سكوت ميكردن.
اره ديروز رفتم به بهشت زهراي شهرمون.اونجايي كه تا چشم كار ميكنه ادمايي رو مي بيني كه زير خروارها خاك سرد سرد اروم گرفتن.اونجايي كه هيچ غصه اي ندارن اما همشون پر از قصه ها وارزوهاي دور و دراز بودن.اونايي كه تا وقتي بودن خيليا نگرانشون بودن اما حالا حتي يادشون هم نمي كنن.برگشتم خونه وزل زدم به دنيا.
پريشب پامچال خيلي نگرانم شده بود خيلي تعجب كردم .اخه تا حالا كسي اينقدر با احساس نگرانم نشده بود.خدايا تموم وجودم پر از حس بودن شده بود.وقتي غريبه باشي ونگرانت باشن هيچ توضيحي نداري كه چرا؟ منتظر بودم پيام بده.اخه خيلي ميخوامش.به شاد بودنش تو اون لحظه فكر ميكردم و ازتصور خوشحالي اون خوش بودم.دو تا پيامك تصويري از اون دريافت كردم واخرش اين پيام كه:
كاش............ نتونستم جواب بدم اخه منم پراز ایکاش بودم.
اره دنيا پراز اي كاش ها ست.خوشحالم هستش وكسي هست كه نگرانم باشه تو اين دنيا وگوشه اي از اي كاش هاش هستم.دوست دارم.......
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 7:56
برچسب:
نویسنده: امیر هاشمی